پرواز با بالهای بسته


منوی وبلاگ
لیلی

درباره :
صفحه نخست
تماس با نویسنده
عناوین مطالب وبلاگ
اضافه به علاقمندی ها
صفحه خانگی شود

نویسنده



دسته بندی موضوعی
سلام(۱)
دنیا(۱)
خدا(۱)
خدمت(۱)
تنگ(۱)
مهربون(۱)
شاید(۱)
امین(۱)
قاصدکهایی(۱)
یه روز(۱)
بارونی(۱)

آرشیو
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
اردیبهشت ۸٧
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥
دی ۸٥
آذر ۸٥
آبان ۸٥
مهر ۸٥
شهریور ۸٥


لینک دوستان
راز نهفته
دخترا سيتی
پیداش کردم
می خواهم تنها باشم
ساناز می نويسد
سحر می نويسد
نازنين می نويسد
زيبا مي نويسد
آریان سافت
خپیت
سکوت عکس
عشقولانه های من و اميرحسين
تنهايی
آنكه ديدنش خمارم ميكند
خاتون
بزرگترین بانک فیلم در ایران
قالب وبلاگ
اخبار ايران
اخبار ict
تفريحات اينترنتي
تالارهاي گفتگو
  rss 2.0  

IranMusic-code




لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

عاشورا امسال با رنگ زمستان

بازم اومد.


 


بازم با رنگی تازه اومد.


 


نمی دونم چی می خواهم بگویم.


 


اصلاً عاشورا یعنی چی؟


 


یعنی فقط لباس مشکی بپوشیم؟


 


یعنی فقط آهنگ گوش ندهیم؟


 


یعنی یعنی یعنی یعنی؟


 


تو بگو اگه می دونی عاشورا یعنی چی؟ من که 21 سالمه هنوز کامل مفهوم عاشورا را رو نمی دونم؟! 
...



یه روز بارونی

 

قیمت یه روز بارونی چنده؟

یه بعد از ظهر دلنشین آفتابی رو چند می خری؟

حاضری برای بو کردن یه بنفشه وحشی توی یه صبح بهاری یه تراول بدی؟

پوستر تمام رخ ماه قیمتش چنده؟

اگه نصف روز هم بنشینی به نیلوفر سوسنی رنگی که کنار جاده در اومده نگاه کنی بوته اش ازت پول بلیت نمیگیره.

چرا وقتی رعد وبرق می یاد از زیر درخت فرار می کنی؟

می ترسی برقش بگیردت.نه !!! اون می خواد ابهتشو نشونت بده.

آخه بعضی وقت ها یادمون می ره چرا بارون می یاد. این جوری فقط می خواد بگه که منم هستم.

فراموش نکن که به خاطر همین بارون که بعضی وقت ها کلافه ات می کنه که اه چه بی موقع شروع شد کاش چتر داشتم

شده که یه روز که دلت برای نیم ساعت قدم زدن زیر نم نم بارون لک میزنه هیچ وقت شده بگی دستت درد نکنه ؟

شده از خودت بپرسی چرا تموم وجودشو روی سر ما گریه می کنه؟

اون قدر که دیگه برای خودش چیزی نمی مونه و نابود میشه.

هیچ وقت از ابرا تشکر کردی؟

هیچ وقت شده از خورشید بپرسی گه چرا ذره ذره وجودشو انرژی میکنه و به موجودات می بخشه.

ماهانه می گیره یا قرار دادی کار میکنه؟ چرا نیلوفر صبح باز میشه و ظهر بسته میشه؟

بابت این کارش حقوق میگیره؟

چرا فیش پول بارون ماهانه برای ما نمیاد؟

چرا آبونمان اکسیژن هوا رو پرداخت نمی کنیم؟

تا حالا شده به خاطر این که زیر یه درخت بنشینی و به آواز بلبل گوش کنی پول بلیت بدی؟

قشنگ ترین سمفونی طبیعت رو میتونی یه شب مهتابی کنار رودخونه گوش کنی.

قیمت بلیتش دل تومن!

خودتو به آب و آتیش می زنی که حتی تابلوی گل آفتاب گردون رو بخری و بچسبونی به دیوار اتاقت

ولی اگه به خودت یک کم زحمت بدی می تونی قشنگ ترین تابلوی گل آفتابگردون رو توی طبیعت ببینی .

گل های آفتابگردونی که اگه بارون بخورن نه تنها رنگشون پاک نمیشه بلکه پررنگ تر و زنده تر هم میشن.

لازم نیست روی این تابلو کاور بکشی چون خاک روشو شبنم صبح پاک میکنه و می بره.

تو که قیمت همه چیزو با پول میسنجی تا حالا شده که از خدا بپرسی قیمت یه دست سالم چنده؟

یه چشم سالم چنده؟ چقدر باید بابت اشرف مخلوقات بودنم پرداخت کنم؟ خیلی خنده داره نه؟

و خیلی سوال ها مثل اینکه شاید به ذهن هیچ کدوممون نرسه؟

اون وقت تو موجود خاکی اگه یه روز یکی از این دارایی ها یی رو که داری ازت بگیرن زمین و زمان رو به فحش و بد و بیراه می گیری؟

چی خیال کردی ؟ پشت قباله ات که ننوشتن. نه عزیز خیال کردی! اینا همه لطفه ... همه نعمته... که ما اونو به حساب حقوق خودمون میذاریم .

اگه صاحبش بخواد میتونه همه رو آنی ازت پس بگیره.

اینو بدون که اگه روزی فهمیدی قیمت یه لیتر بارون چنده؟

قیمت یه ساعت روشنایی خورشید چنده؟ چقدر باید بابت مکالمه روزانه مون با خدا پول بدیم؟

یا این که چقدر بدیم تا بابت یک کاستی که از صدای بلبل ضبط کردیم تحت پیگرد قانونی قرار نگیریم.

اون وقت می فهمی که چرا داری توی دنیا وول میخوری؟؟؟

...



با خدا حرف می زنم

دیدمش

خدا رو میگم

تو پیچ کوچه دیدمش

اونم رفت......

تنهام گذاشت

بعضی وقتها واقعا می تونستم حسش کنم

گرمی نفسهای پر امیدش گردنم رو نوازش میکرد

یادش به خیر خیلی مهربون بود...

خیلی وقته رنگش از لحظه ها و دقیقه های زندگیم

ناپدید شده

میخوام یه مدتی از همه دور باشم

اصلا میخوام تارک دنیا بشم

شاید
 البته شاید اینجوری دوباره بشه پیداش کرد

میترسم

 الآن همین نزدیکی ها کنارم باشه

و من بین شلوغی آدمها نتونم ببینمش

خدا...

خدایه مهربونم

میخوام بدونم قاصدکهایی که برات فوت میکن

تا بهت برسن و آرزوهامو در گوشت زمزمه بکنن

به دستت میرسن!!؟

قدیما که میرسید...

یادته!؟

چه زود گوش میدادی بهم

چی شده ها

یعنی میگی دیگه بهت نمیرسن....؟

آخه برایه چی؟

نکنه فرشته هات حسودی میکنن بهم...؟

فک میکنم حسودیشون میشد

 آخه همیشه زود جوابم رو میدادی

نکنه اونا دیگه نمیزارن تا قاصدکهام بهت برسن!!؟

آه...

خیالی نیست

ولی خدا اینه رسمش؟

کاش یکمی مهربون تر بودی

غصه خوردم...

شکستم...

شدم یه دونه برف

دارم آروم آروم آب میشم

بازم میخوای منو تنها ترم کنی خدا

خدا تنهام نمیخوام بیشتر از این تنها بشم

خواهش میکنم....

خواهش میکنم

خدا بخدا دلم گرفته از این زمینی ها

خدا جونم یه خواهش دارم حداقل این یکی رو گوش کن

میشه واسه من هم یه دعوتنامه بفرستی؟

بده به همون فرشته ها برام بیارن

میخوام بیام پیشت

کنارت

میگم ها خدا جونم

اگه زندگی اینه

ما نه خواستیم

...



 

به نام او که من و تو و ما و شما را آفرید

سلام من بعد از چند ماه باز هم آمدم.

دلم برای همه دوستان در وبلاگ تنگ شده و  دوست دارم همچون قبلاً با هم باشیم و از یکدیگر استفاده کنیم. راستی خدمت سربازی من رسید به ۶ ماه و سخت ترین دوره خدمت فقط آموزشی آن است که من هم توانستم آن را تمام کنم.

حال می خواهم هر دو روز وبلاگ را آپ کنم فقط به شرط اینکه من را تنها نگذارید.

مرسی از همه دوستان - برادر کوچیک همه شما امین

...



 


بازم می ریم

آسیا


فقط فقط


استقلال تهران قهرمان


فقط و فقط وحید طالب لو

 

...



محرم

سلام

بوی زمستان اومد.

بوی سرماااااااااااااااا اومد.

بوی دی ماه اومد.

به به چه بوی داره می آید: بوی محرم.

بوی حسین می آید. بوی حسین حسین می آید. بوی عزیز زهرا می آید.

محرم اومد. این بار محرم با برف اومد.

با اینکه هوا سرد شده، اما محرم دل­ها را آنقدر گرم نگه­داشته که سرمای زمستان احساس نمی شه.

ببینم محرم چه شکلیه؟ آبی، قرمز، زرد، حتماً مشکیه، اصلاً رنگیه؟

بوی دسته­های کوچه پس کوچه داره می­آید.

زمزمه­های یاحسین، یاحسین شهید، یاحسین مظلوم، یاحسین غریب داره می­آید.

الان که دارم این مطالب رو می نویسم، دلم یه­جورایی گرفته. یه­جورایی بغض جلوی گلویم رو گرفته.

راستش رو بخواهید دلم برای محرم تنگ شده بود.

نمی­دونم چی باید بگم. حالا وقت زیاده.

ولی سعی کنید حتماً برای یک شب هم که شده به مسجدها و یا تکیه­ها بروید، چون فضایی که اونجاها داره، جاهای دیگر نمی شه پیدا کرد.

التماس دعا

 

 

 

...




اتل متل یه مادر

بسمه تعالی

 

اتل متل یه مادر

نحیف و زار و خسته

با صورتی حزین و

دستای پینه بسته

**

بپرس ازش تا بگه

چه جور میشه سوخت و ساخت

با بیست هزار تومن پول

اجاره خونه پرداخت

**

اجاره های سنگین

خرج مدرسۀ ما

خرج معاش خونه

خرج دوای مینا

**

بپرس ازش تا بگه

چه جوری میشه جنگ کرد

یا اینکه بی رنگ مو

موی سیاهو رنگ کرد

**

بپرس ازش تا بگه

چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخاب

صورتا رو قشنگ کرد

**

وقتی که گفتند بابا

تو جبهه ها شهید شد

خودم دیدم یک شبه 

چند تا موهاش سفید شد

**

می خوای بدونی چرا

نصف موهاش سفیده ؟

بپرس که بعد بابا

چی دیده ، چی کشیده!

**

یا میره داروخانه

برا دوای مینا

یا که میره سمساری

یا هم بهشت زهرا(س)

**

یه روز به دنبال وام

مامان میره به بنیاد

یه روز به دنبال کار

پیر آدم در می آد !

**

هر وقت به مامان میگم:

طعم غذات عالیه

مامان با گریه میگه :

جای بابات خالیه

**

بعضی روزا که توی

خونه غذا نداریم

غذای روز قبلو

برا مینا می ذاریم

**

مینا با غم می پرسه :

غذا فقط همینه ؟

مامان باگریه میگه :

بابات کجاست ببینه ؟

**

وقتی که بیست می گیرم

میاد پیشم میشینه

نوازشم می کنه

نمره هامو می بینه

**

 میگم : معلمم گفت

که نمره هات عالیه

مامان با گریه میگه :

جای بابات خالیه

**

یه بار گفتم مامان جون

این آقا بقالیه

با طعنه گفت : « تو خونه جای بابات خالیه ؟

**

تا حرف من تموم شد

با دست تو صورتش زد

با گریه گفت ای خدا

بی شرفی تا این حد؟

**

میگم مامان راست بگو

اگه بابا دوسِت داشت

چرا ازت جدا شد؟

پس چرا تنهات گذاشت؟

**

چشم می دوزه تو چشمام

لب می گزه، می خنده

بیرون میره از اتاق

محکم درو می بنده

**

رفتم و از لای در

توی اتاقو دیدم

صدای گریه هاشو

ازلای در شنیدم

**

داشت با بابام حرف می زد

چشماش به عکس اون بود

انگار که توی گلوش

یه تیکه استخون بود

**

مرتضی جون می دونم

زنده ای و نمردی

بعد خدا و مولا

ما رو به کی سپردی ؟

**

دستخوش آقا مرتضی

خوش به حالت که رفتی

ما اینجا مستأجریم

تو اونجا جا گرفتی ؟

**

خواستگاریم یادته؟

چند تا سکّه مِهرمه ؟

مهریه مو کِی می دی ؟

گره تو کارمه

**

مهریه مو کِی می دی؟

اجاره خونه داریم

صاحب خونه می گفتش

دیگه مهلت نداریم

**

امروز که صاحب خونه

اومد برا اجاره

همسایه مون وقتی گفت :

« مهلت بده ، نداره »

**

یهو تو کوچه داد زد :

« اینا همه ش بهونه س

دِقّ اجاره داره

دردش اجاره خونه س

**

به من چه شوهرش رفت

یا که زن شهیده

خونه اجاره کرده

یا خونه مو خریده ؟ »

**

درد دل خستمو

فقط برا تو گفتم

چون از تموم مردم

« به من چه » می شنفتم

**

میگم اجاره داریم

خیلی مریضه بچه

سایۀ سر نداریم

همه میگن «به من چه »

**

با آه خود به عکسِ

بابا جونم ، جون میده

چادرو وَر میداره

موهاشو نشون میده

**

صورتشو میذاره

رو صورت شهیدش

بابام نگاه می کنه

به موهای سفیدش

**

اشک مامان می ریزه

رو چشمای بابا جون

بابا گریه می کنه

برای غمهای اون

**

بابا با چشماش میگه:

قشنگ مهربونم

همسر خوب و تنهام

غصه نخور می دونم

**

اتل متل یه مادر

نحیف و زار و خسته

با صورتی حزین و

دستایی پینه بسته

**

دستای پینه دارش

عجب حماسه سازه

دستایی که شوهرش

خیلی به اون می نازه

**

دستایی که پرچم

بابارو ور میداره

توی خزونِ غیرت

دستایی که بهاره

**

دستایی که عینهو

دست بابام می مونه

نمی ذاره سلاحِ

بابام زمین بمونه

**

دستی که بچه هاشو

بسیجی بار میاره

بذر غیرت و ایمان

و روحشون میکاره

**

درسته که شوهرش

تو جبهه ها شهید شد

درسته که موی اون

بعدِ بابا سفید شد

**

اما خون بابا وُ

موهای مادر من

وقتی با هم جمع شدن

سیلی زدن به دشمن

**

سرخی صورت اون

سرخی خونِ باباست

موی سفید مادر

افتخار بچه هاست

**

 اتل متل یه مادر

خیلی چیزا می دونه

از بی مُروّتی ها

از بازی زمونه

**

باید فهمیده باشی

چه جوری میشه جنگ کرد

با سیلی جای سرخاب

صورتا رو قشنگ کرد

**

باید فهمیده باشی

چه جوری میشه جنگ کرد

یا اینکه بی رنگ مو

موی سیاهو رنگ کرد

**

ای که در این حوالی

غربت ما رو دیدی

صدای ناله های

مادرمو شنیدی

**

دست رو گوشات گذاشتی

چشماتو خیره کرد

زل دی به مادرم

فکر کردی خیلی مردی!

**

تو که به زخم قلبِ

مامان نمک گذاشتی

اگه مامان بمیره

مادرمو تو کشتی

**

اگه بابام نبودش

هرچی داشتی می خوردن

مال و منالت که هیچ

مادرتم می بردن

**

اگه مامان بمیره

دق می کنم ، می میرم

پیش خدا و بابام

من جلوتو می گیرم .

 

برای شادی روح شهدا یک صلوات  

...



به نام او که هستی را آفرید

باز هم بعد از مدت ها آمدم. این بار بخاطر یک شهید شاعر آمدم. یک شاعری که بسیار دوست داشتنی بود ولی حیف که زود از پیشمان رفت. من قصد دارم برای شما عزیزان یکی از صد شعر آن شهید را برای شما بنویسم و بگویم که او آدم نبود، بلکه او یک فرشته بود. 

نام: ابوالفضل

نام خانوادگی: سپهر

نفس آخر: نیمه شب روز شنبه، بیست و هشتم شهریور ماه 1383

مقدمه ای از سخنان او:

به نام خداوند بسیجیان، از صدر اسلام تاکنون. و به نام آن بسیجی که فرمانده لشکربود اما هنگامی که همسرش از او 5000 ریال پول دستی می خواهد، از یکی از دوستانش قرض می گیرد و به او می دهد تا شرمنده همسرش نشود. و به نام آن بسیجی دانش آموز که برای آنکه بتواند کمپوتی را به جبهه هدیه کند، روزها فاصله خانه تا مدرسه را پای پیاده طی می کرد تا کرایه های ماشین را جمع کند تا برای بسیجیان کمپوت بخرد و برای آن ها ارسال کند.

حالا می خواهم یک شعر آن شهید شاعر را برای شما عزیزان بنویسم و تصمیم دارم هر سه روز یکبار یکی از شعرهای آن شهید عزیز را برای شما یادداشت کنم.

 

اتل متل یه بابا

که اون قدیم قدیما

حسرتشو می خوردند

تمومی بچه ها

اتل متل یه دختر

دردونۀ باباش بود

هرجا که بابا می رفت

دخترش هم باهاش بود

اون عاشق باباش بود

بابا عاشق اون بود

به گفتۀ رفیقاش

بابا چه مهربون بود

یه روز آفتابی

بابا تنها گذاشتش

عازم جبهه ها شد

دخترو جا گذاشتش

چه روزهای سختی بود

اون روزهای جدایی

چه سالهای بدی بود

ایّام بی بابایی

چه لحظۀ سختی بود

اون لحظۀ رفتنش

ولی بدتر از اون بود

لحظه برگشتنش

هنوز یادش نرفته

نشون به اون نشونه

اونکه خودش رفته بود

آوردنش به خونه

زهرا به اون سلام کرد

بابا فقط نگاش کرد

ادای احترام کرد

بابا فقط نگاش کرد

خاک کفش بابا رو

سرمۀ تو چشاش کرد

هی بابا رو بغل کرد

بابا فقط نگاش کرد

زهرا براش زبون ریخت

دو صد دفعه صداش کرد

پیش چشاش ضجّه زد

بابا فقط نگاش کرد

اتل متل یه بابا

یه مرد بی ادعا

می خوان که زود بمیره

تموم خواستگارا

اتل متل یه دختر

که بر عکس قدیما

براش دل می سوزونن

تمومی بچه ها

زهرا به فکر باباس

بابا به فکر زهرا

گاهی به فکر دیروز

گاهی تو فکر فردا

یه روز می گفت که خیلی

براش آرزو داره

ولی حالا دخترش

زیرش لگن می ذاره

یه روز می گفت دوست دارم

عروسیتو ببینم

ولی حالا دخترش

میگه به پات می شینم

می گفت برات بهترین

عروسی رو می گیرم

ولی حالا می شنوه

تا خوب نشی نِمیرم

وقت غذا که میشه

سرنگو ور میداره

یه زردۀ تخم مرغ

توی سرنگ می ذاره

گوشه لپ باباش

سرنگُ می فشاره

برای اشک چشماش

هی بهونه میاره:

« غصه نخور باباجون

اشکم مال پیازه »

بابا با چشماش میگه

« خدا برات بسازه »

هر شب وقتی بابا رو

می خوابونه توی جاش

با کلی اندوه و غم

میره سر کتاباش

حافظو ور می داره

راه گلوش می گیره

قسم میده حافظو

خواجه بابام نمیره

دو چشمشو می بنده

خدا خدا می کنه

با آهی از ته دل

حافظو وا می کنه

فال و شاهد فالُ

به یک نظر می بینه

نمی خونه، چرا که

هرشب جواب همینه

دیشب که از خستگی

گرسنه خوابیده بود

نیمۀ شب چه خوابِ

قشنگی رو دیده بود

تو یک باغ پر از گل

پر از گل شقایق

میون رودی بزرگ

نشسته بود تو قایق

یه خورده اونطرف تر

میون دشت لاله

بابا سوار اسبه

مگه میشه؟ محاله

بابا به آسمون رفت

به پشت یک در رسید

با دستای مردونَش

حلقۀ در رو کوبید

ندایی اومد از غیب

دروازه رو وا کنید

مهمون رسیده از راه

قصری مهیا کنید

وقتی بلند شد از خواب

دید که وقت اذونه

عطر گل نرگسی

پیچیده بود تو خونه

هی بابا رو صدا کرد

بابا چشاش بسته بود

دیگه نگاش نمی کرد

بابا چقدر خسته بود

آی قصه قصه قصه

یه دختر شِکَسّه

که دستهای ظریفش

چند ساله پینه بَسّه

چند سالیه که دختر

زرنگ و ساعی شده

از اون وقتی که بابا

قطع نخاعی شده

نشونۀ بیعته

پینۀ دست زهرا

بهترین شفاعته

نگاه گرم بابا

اگر توان راه رفتن را دارید؟ حتماً به مزارش بروید .

نشونی: بهشت زهرا(س) قطعه 44  شهدای گمنام   

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

...



** به نام او که هستی را آفرید **

سلام

عیدفطر مبارکباد بر شما عزیزان

ماه رمضان، ماه رحمت، ماه برکت، ماه خوبی ها، ماه زیبایی ها، ماه ... داره تمام می شه و می رود تا سال آینده بیاید .

وقتی آدم ها، کسی را دوست داشته باشند؛ مدام تلاش می کنند تا وقتی را از او بگیرند و او را « ببینند»... دیدار، عجیب است؛ تمام حرارت دوست داشتن را آرام می کند، اما هرگز آتش عشق را نمی نشاند. عاشقی که موفق می شود محبوبش را ببیند، « آرام » می شود؛ چنان آرام، که حتی اگر از او دور هم شود، باز« نگران» نخواهد بود. دیدار، اشتیاق عاشق را بیشتر می کند، اما نگرانی اش را آرام می کند؛ زیرا می تواند از یک دیدار، تا دیدار بعدی، مدام خطهای چهره محبوب را به یاد بیاورد و خیال کند که محبوبش، کنار اوست... هرچند از او دور باشد.

... اما امان از وقتی که کسی را دوست داشته باشی، چندین سال آزگار منتظرش مانده باشی تا      چهره اش را ببینی و دست آخر هم به دیدارش نرسیده باشی... بدتر از این، وقتی است که مدام از آدم های دیگر، جای حضور یا وصف دیدارش را شنیده باشی و چشمهای خودت، او را ندیده باشند ... می دانی حالت چطور می شود؟... سرت گیج می رود، زانوهایت سست می شوند... رنگ از نگاهت می رود... همه امیدت را از دست می دهی و عاقبت، می نشینی یک گوشه و با همان حال دوست داشتن همیشه ات، دردِدل، گلایه و گفتگوی عاشقانه را شروع می کنی و جایی از کلامت که احساس می کنی تندرفته ای؛ لحنت را عوض می کنی و خطاب به محبوبت، تأکید می کنی که: دوستش داری و منتظر دیدار اویی...

... دعای عهد، راز و نیاز این گونه است؛ حرفهای عاشقی است که دلش برای دیدار محبوبش می تپد.

الان من دارم این مطلب را می نویسم، چشم هایم پرشده از اشک های دل تنگی ، امسال خیلی زود داره تمام می شه . راستی دعای عهد رو حتما بخوانید . اگرخواستید این دعا رو بخوانید بروید جایی که بتوانید گریه کنید و داد بزنید تا سبک شوید ، من بعد از اینکه دعای عهد را تمام کردم آنقدر سبک شده بودم که دوست نداشتم ماه رمضان ، ماه خدایی تمام بشه . بیایید چند تا دعا کنیم .( شما هم در قسمت نظرات بنویسید یا الله بگویید.)

خدایا ، همه ما را به راه راست هدایت کن .

خدایا ، هرکس هرنیازی داره به او بده .

خدایا ، مادر و پدرانمان را حفظ کن .

خدایا  ، تمام گناهانی که کردم را ببخش .

خدایا ، رهبر انقلاب را سلامت نگه بدار .

خدایا ، تمام بیماران را شفا بده .

و دعای آخر : خدایا ، ظهور آقا امام زمان ( عج) را نزدیک بفرما . ( حال یک صلوات هم بفرست )

 

سخن آخر : اول یک جیغ بلند و دوم هم پایان

 

...



ماه ميهمانی

ماه خدا

      ماه رحمت

            ماه رمضان

...



به نام او که هستی را آفريد

سخن اوّل : سلام .

سخن دوّم : چطورید ؟

سخن سوّم : ... !

 

ماه برکت آمد ، ماه رمضان آمد ، ماه خوبی ها آمد ، ماه عسل آمد ، ماه خوشبختی آمد .

ماه زیبایی ها آمد ، ماه آسمانی آمد ، ماه نورانی آمد ، ماه نعمت آمد .

ولی خودمان چی ؟

تغییری کرده ایم ؟

از سال گذشته تا به امروز ؟

چرا ؟

چرا بعضی موقع ها یادمان می رود که کی هستیم و چه می خواهیم بکُنیم ؟

خیلی حرف داشتم بزنم اما این بغض نمی گذاره ...

نمی دانم امروز چه تعدادی از شماها برنامه ماه عسل رو از شبکه سوم دیدید . برنامه ای که

میهمانش جواد رضویان بود و در آخر ازاو پرسیدند که اگر یک دَر به رویتان باز شود دوست دارید که پشت دَر چه کسی باشد ؟ آقای رضویان جواب را با بغضی دوست داشتنی جواب داد آقا امام زمان ( عج) .

سخن چهارم : سخن پایانی : بیایید با هم مهربان باشیم .

...



به نام او که هستی را آفريد

سلام به هم دوستان خودم

   باز هم من آمدم با کلی وقفه

      ولی مهم این است که آمدم .

پس یه یا علی بگوییم با هم تا باز با یکدیگر کار کنیم تا با هم باشیم .

به امید شکست سایپا در مقابل تیم محبوب قلبها استقلال تهران

...



سلام

 

من اينم از خودم

- درست شنيدی -

 

کجا را داری بروی به خانه ای که نداری ؟

که را داری

که برايش از چيزی که چيست بگويی :

« چيزی نيست ...! چيزی نيست...! »

چيزی هست !

وگرنه اين خيس ها

که بی خود از گونه های تو بالا نرفته اند

تا چشم هات را که ببندی هم

لورفته ای کجا ؟

اين جاکه نيستی

ازنبودنت پيداست

خالی ست قاب عکس

طولانی ترين لبخند را به من زده بودی

که هرچه می دوم تمام نمی شود

اين گوشی هم که مدام ...

وشماره های اتفاقی می گيرم

« که الو...!رفته ای کجا ؟ »

گيرم صدای تو باشد

اين لب های پشت هرشماره ای که بگيرم

وقتی که من تک و

تنها تو در کجا

جزمن برای کيست که بگويی :

« چيزی نيست...؟ »

و شوری پلک هات را کجا بتکانی

و جزتو که را داری و کجا را

که اين قدرگرفته ای

و « الو؟!» ...



به نام خدا

 

سلام به همه شما عزيزان

بازهم من آمدم بعد ازکلی وقفه ، ولی اين بارباافکارجديد آمدم .

اين بار می خواهم فقط درباره گرافيک صحبت کنم .

اصلا اين کلمه گرافيک از کجا آمده است ؟

گرافيک به معنی نگاره می باشد . و يا نوشته کشيده و ...

امروزه بيشترافراد به سوی گرافيک می روند به اين خاطرهست که به انسان روحيه بسيارخوب و عالی می بخشد .

گرافيک يعنی عشق ، زندگی ، دوست داشتن و ...

گرافيک فقط به معنی کار و طراحی نيست بلکه گرافيک برای کل زندگی روزمره است .

ازگرافيک می توان در کارهای طراحی و طرح های اجرايي استفاده کرد و يا برای ساختن خانه های فانتزی و شيک و يا هرچيز ديگری می توان مثال زد .

با برنامه هايي مثل : الف) فتوشاپ  ،  ب) کرل و برنامه هايي مثل اين دو برنامه که اکثر گرافيست کارها ازاين دو برنامه بيشتر از برنامه های ديگراستفاده می کنند.

حال از پست بعدی بيشتردرمورد گرافيک می خواهم مطلب بنويسم .

راستی واقعا فکرکرديد گرافيک يعنی چه ؟

اگرمی دانيد در قسمت نظرات پاسخ دهسد !
مرسی ازتمام شماعزيزان

 

 

...



 

ایول ایول

              آبجی یانگوم رو عشق است .

بازم این دختر باهوش نشان داد به همگان که دست از تلاش برندارید .

تا جایی تلاش کنید که دیگر خودتان استاد - خودتان شوید .

بازم می آیم .

یادتون نره - نظر ندی - من ناراحت می شوم .

...



سلام

سلام بخ شما عزیزان من دوباره آمدم ببخشید من تهران نبودم و نمی توانستم به اینترنت بیایم و هم دانشگاه و دو روز دیگه کامل آپ می کنم . فقط آمدم که بگویم 1386/3/20 تولد من هست یعنی 20/3/1366 ساعت5:30 صبح به دنیا آمدم . همه شما را دوست دارم ...



سلام

...



به نام خداوند بخشنده مهربان

سلام

امروز دوم / خرداد / یک هزار و سیصد و هشتادوشش هست .

بعد از کلی وقفه بازم آمدم . راستش را بخواهید نمی دونم چی باید بگم . چون که خیلی وقته آپ نکردم .

وای یکشنبه 30/2/86 عجب روز خوبی برای هواداران سایپا و پرسپولیس بود وچه روزبدی برای هواداران دوست داشتنی استقلال تهران بود . نمی دونم چطوری شد که استقلال داشت خوب بازی می کرد یه دفعه 2-1 نتیجه رو واگذارکرد . من به همراه چندی ازدوستان رفته بودم ، در نیمه که عالی بود همه چیز برای استقلال بود و حتی درنیمه دوم هم برای تیم خوب ما بود ولی تا علی دایی به بازی اومد همه چیزبرگشت . هم بازی و هم نتیجه .

یه دفعه در عرض چهاردقیقه بازی که دست خودمون بود را به سایپایی ها دادیم . بعدش صمدمرفاویی اومد تعویض کنه که نتیجه رو برگردونه بدترهم شد . من نمی دونم آقای سرمربی شما که می دونید تیم عقب هستش چرا ؟ محمد نوازی و یا دیگری را در دقیقه نود به بازی می آورید آخه بازیکن چطورمی تونه درعرض دو سه دقیقه خودش را هم گرم کند و هم برای تیمش عالی باشد .

در آخربازی هم آقای پیروزقربانی یه کاربدی کرد شاید تقصیربعضی از هواداران استقلال باشه که آخربازی به صمدمرفاویی و بازیکنان فحاشی کردند و آقای قربانی هم لباسش را از تنش درآورد و بسمت هواداران پرتاب کرد وگفت : اینم برای شما دیگه برای شما بازی نمی کنم .

بگذریم .

امروز 4/3/86 ساعت 16:30 رو یادت نره × استقلال با پیکان بازی داره ولی حیف که من در دانشگاه هستم . ولی نگران نیستم چون به ده نفر شماره ام را داده ام که من اس ام اس بزنن .

تا شاید امروز استقلال برنده از بازی بیرون بیاید . خداکند .

 

راستی خارج ازاین حرف ها یه کمک ازشما عزیزان می خواهم و خیلی خوشحال می شوم به برادرکوچکترتان کمک کنید .

چندی پیش من کاری را پذیرفتم . هر سه روز باید یک صفحه مطلب درباره : اجتماع ، سیاست ، ورزش ، طبیعت ، معرفی نرم افزار و کتاب و ... بنویسم .

کمکی شما می توانید به من بکنید . این است که برای من مطلب بفرستید . من خودم هم این کار را می کنم ولی دست تنها هستم نمی توانم تنهایی این کار را انجام دهم . این هم آدرس

amin.zoghipour@gmail.com  ایمیل من هست :

 

بازم ممنون امین  

...



حرف های امين

به نام خدا

امروز خیلی دلم گرفته ، خیلی تنها شده ام ، از دست خودم خیلی عصبانی هستم .

منم یک انسان هستم . منم نیاز به راهنمایی دارم . منم ...

امروز یه نفر بدجوری دلم رو شکست که دیگه دوست نداشتم زنده باشم ولی اون آدم برای من حکم برادربزرگتررا دارد و من نمی توانستم چیزیی بگویم چون هرچی که می گفت درست بود ولی یه جایی بدجوری غرورم را شکست که دیگه نتوانستم خودم را نگه دارم اونجا بود که گریه ام گرفت وهرچی دوست داشت گفت .

من درشرکت برادرم کارمی کنم . ولی نمی دانم چرا فقط به من گیرمی دهد و کارمندهای خودش کاری ندارد .

درآخرماه به تمام کارمندان حقوق می دهد و به من می رسد پول ندارم تو که کاری نکرده ای ، راستی با تو که قرارداد نبسته ام .

من باید چیکارکنم ؟؟؟؟؟؟

هرموقع که کاری داشت برایش انجام دادم فقط به این خاطرکه هم در آنجا کارمی کنم و هم اینکه برادربزرگترم است و نمی توانم روی حرفش حرفی بزنم .

ولی اینطوری هم نمی شه . به لباس و هرچیزدیگه گیرمی دهد .

خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا خدا

 

خدا دیگه نمی توانم .

خدا من را راحت کن .

خدا دیگه نمی خواهم زنده باشم .

خدا مرا مرا مرا کمک کن ........

شما بگویید باید جیکار کنم .

ولی من هم کمی کم کاری می کنم ولی نه به این اندازه که با داد و بیداد و عصبانیت دلم را بشکند .

 

ولی با این همه بازم برادر بزرگترم و یا تمام خانواده ام را دوست دارم و می خواهم که مرا ببخشند مخصوصا پدرومادرعزیزم

 

 

حرف دل امین

...



چه زيبا گفتن

هیچ آرزویی در ذهن تو به وجود نمی آید

                      مگر اینکه توانایی رسیدن به آن را داشته باشی

                                                                       << حضرت مسیح >>

                                                 ***

خدایا !

آنچه من دارم تو داری

که من همچون تویی دارم

تو خود همچون

کجا داری ؟!

...